در ارتباط با فیلم watchmen (نگهبانان): نقدی بر فیلم نگهبانان ساخته زک اسنایدر
وضعیت عجیبیست! زمانی که قهرمانها ماهیت وجودیشان را گم میکنند. زمانی که تمام کارهای گذشته شان بی معنی میشود. زمانی که نجات جان یک انسان مسخره به نظر میرسد. و زمانی که باید جان میلیونها انسان را فدا بکنند تا یک صلح پوچ و بی معنی حاصل شود که نابودی تمام دغدغههای بشری و شاید بهتر است بگوییم ماهیت بشری نتیجهی پوچش باشد. قهرمانها کیستند؟ از چه زاده میشوند و کجا و چه زمانی میمیرند؟ انسانها در تمام طول تاریخ برای خود منجی متصور شدهاند و دلخوش کردهاند به فردایی که منجی ناجیشان میشود و جهان میشود بهشت موعود. اما نسل به نسل زاده میشوند و میمرند بدون اینکه چیزی تغییر بکند. نه تنها خوشبختی در کار نیست بلکه همین تلاش برای رسیدن به خوشبختی خود باعث میشود مشکلات جدیدی به وجود بیایند که گاه حتی قهرمانهای افسانهای هم در مقابلشان کمر خم میکنند. بشر نمیداند که وجودش و ماهیتش بسته به همین بدبختیها و رنجها و دردهاست. بسته به همین امید به رسیدن به خوشبختیست. و بدون این موانع مسیری برای طی کردن وجود ندارد. کنشی وجود ندارد تا واکنشی را ایجاب کند. دزدی اگر نباشد پلیس چه کاره است جز یک فرد بی مصرف و بدون هدف؟ بدی نباشد خوبی در کدامین ابژه مصداق مییابد؟ اگر در داستانهای پَریانی که ذهن کودکیمان را به خود درگیر میکردند پادشاه بد ذاتی وجود نداشت قهرمان سوار بر اسب سفیدمان چه کار باید میکرد تا میشد قهرمان سوار بر اسب سفید؟ کجا میتوانست دل شاهزاده خانوم زیبای قصه را به دست بیاورد؟ قهرمانان فیلم «نگهبان» هم درست همین اشتباه را مرتکب میشوند. کاری میکنند که تمام دشمنیها و نفرتها در لحظهای تبدیل به هیچ شود. به سکانس دفتر روزنامه دقت بکنید. سردبیر هاج و واج است که صفحات روزنامهاش را چگونه پر بکند و یکی پشت سر دیگری اخبار خوب را احمقانه میخواند و به دردنخور. واقعیت هم همین است. و اینجاست که قهرمان واقعی خودی نشان میدهد. «رارشاک» مرد روانی پشت نقاب عجیبش، قهرمان واقعی بشریت است. این اوست که بدی را دوباره زنده میکند. دفتر یادداشتهای اوست که دوباره قرار است نفرت و کینه را در دل انسانها بکارد تا بتوانند آرزو کنند تا کینه و بدی روزی پایان بیابد. صادق باشیم از فیلمی هالییودی و خوش آب و رنگ با کارگردانی «زاک اسنایدر» که کار قبلیش یک اشغال به تمام معنا بود انتظار چنین فیلمی را نداشتم. نگهبان جدا از اسباب بازیهای پیشرفته و تکنیکها کارتونی شکیلش درگیر روایت داستانی میشود که عمقش به خیلی فراتر از حد یک فیلم به معنای یک دلخوشی چند ساعته میرسد. نگهبان یک فیلم کامل هالییودیست. با اخبار رنگارنگ و جذاب قبل از ساخته شدنش. با صحنههای اکشن آنچنانی و جلوههای ویژهی خیره کنندهاش و با داستانی پر از سوپر قهرمانهای مختلف که هر یک نیروی خاص خودشان را دارند. اولین قدم فیلم معرفی تک تک شخصیتهای داستانش است. با یک تیتراژ آغازین که یک کمدیست در تمسخر تمام سوپر قهرمانهای آبکی کمیک بوکی که در یک چشم به هم زدن انسانها را از چنگال آدمهای بد نجات میدهند. نگهبان خود یک کمیک بوک است در نقد کلیت وجودی کمیک بوکها و کلا مفهوم قهرمان پروری. با شروع فیلم یک قهرمان کشته میشود. این قهرمان به این دلیل کشته میشود که به قول دیالوگ معروف شخصیت رارشاک چهرهی واقعی شهر را دیده است، به همین دلیل هم شهر از او میترسد. شهر اینجا مفهومی انتزاعیست از انسان. شهر نمود عظمت انسانیست. یک کلونی مملو از موجودی که خودش را اشرف مخلوقات میداند و خودخواهانه همه چیز را اسیر میکند تا خودش آسوده باشد و شهر نمود واقعی این اسارت دیگریست برای آرامش خود. آنها چهرهی واقعی انسان را دیدهاند و برای همین هم هنوز یک قهرمان به معنای واقعی کلمه باقی ماندهاند. تنها، گوشه گیر، عصبانی، بی رحم و صد البته متنفر. قهرمانهای دیگر ولی نقاب از صورت برداشتهاند و به همین دلیل هم تبدیل شدهاند به انسانهای معمولی که در آرزوی رسیدن به خوشبختی هستند. اما «دکتر منهتن» در این بین از یک جهت یک استثناست. او قدرتی فراتر از حد یک انسان دارد یا به نوعی می توان گفت یک موجود دیگر است. موجودی چنان قوی و چنان هوشمند که ناخواسته ماهیتی خداگونه مییابد و تلاش میکند تا جهان خودش را خلق کند. اما اینجا مشکلی وجود دارد. او درگیر یک احساس انسانیست و یا بهتر است بگوییم او درگیر احساس است. چیزی که با ذات خداگونگی او در تعارض است و اینجاست که تبدیل میشود به ابزار دست انسانِ زیرک. او هم اسیر امیال انسان میشود، و میشود وسیلهای برای رسیدن به هدف. اینجاست که میبازد و بارز ترین نمود باختش هم غرق شدنش در جهالتی عمیق است که در پایان فیلم از رفتارش میبینیم. او میشود قاتل منجی بشریت. رارشاک را میکشد تا به ذن خود خوشبختی را به انسان تقدیم کند غافل از اینکه ارمغانش برای انسان چیزی جز هیچ نیست.
رارشاک در این بین تنهاست و یکه تاز، مانند یک قهرمان واقعی. چهرهی واقعی شهر را دیده است و شهر از او میترسد. پشت نقاب عجیبش پنهان شده است. نقابی را که برای هر فرد معنای به خصوصی میابد. رارشاک زمانی که به صورتی فردی نگاه میکند در واقع خود آن فرد است که به صورت خودش خیره میشود. او قهرمان واقیست چرا؟ اولأ زاده شده از بدیست. فلاش بکهای کودکیش را ببینید زندگیش چیزی نیست جز کثافت انسانها و به همین دلیل بیشتر از هر فرد دیگری بدی را میشناسد و لزومش را برای انسان درک میکند. دومأ به این دلیل که حاضر میشود برای رسیدن به هدفش جانش را فدا بکند. سومأ به این دلیل یک قهرمان واقعی به حساب میآید چون آن چهرهی و شخصیت مسخره و کلیشهای قهرمانها را ندارد. او به هیچ وجه خوب نیست و همین بدی اوست که دلیل ماهیت یافتن خوبیست. در آخرین لحظه زمانی که در مقابل دکتر منهتن میایستد، میداند که به آخر راه رسیده است. میترسد، صدایش میلرزد و بسیار راحت میمیرد ولی در عین حال به هدفش هم میرسد.
نگاه کنیم به طرف به ظاهر خوب قضیه. چهار قهرمان که اصلی ترینشان تا آخرین لحظه بدی مطلق داستان است. از کجا باید آنها را شخصیتهای منفی داستان بدانیم؟ کسانی را که خوشبختی را نسیب انسانها کردهاند؟ کسانی که از وقوع یک جنگ بزرگ جلوگیری کردهاند؟ آنها طرف بدی هستند فقط به این دلیل که تقلب میکنند. تا آخرین لحظه وانمود میکنند که بد هستند ولی در پایان مقابل چشمانمان میایستند و میگویند که دروغ گفتهاند و تمام این کارهای برای جلو گیری از وقوع جنگی خانمان سوز بوده است. شاید بهتر است بگوییم آنها بلاخره موفق میشوند رویای آمریکایی را به حقیقت بپیوندانند غافل از اینکه رویای آمریکایی خود بدترین سرانجام برای بشریت میتواند باشد. جهان پر میشود از صلح و خوش بختی، ولی روز دوم همه متوجه میشوند که چیزی وجود ندارد تا برای رسیدن به آن تلاش بکنند. همه چیزشان را فدا کردهاند برای رسیدن به آن و اینجاست که زندگی تبدیل میشود به یک موضوع پیش پا افتاده و بی معنی و انسان، انسانیت خودش را گم میکند. میایستد و در کمال تعجب میبیند که دیگر چیزی در روزنامهها ننوشته است تا فکرش را مشغول کند تا کنشی باشد برای ابراز واکنشی باشد تا هدفی وجود داشته باشد برای رسیدن به آن.
و اما خود فیلم. قابل توجه ترین عامل جذابیت و یا شاید بگوییم قدرت فیلم فیلمنامهی دقیقیست که برای آن نوشته شده است. حوادث پیچیده داستان به خوبی در کنار یکدیگر چیده شدهاند و شخصیتهای اصلی به خوبی به مخاطب معرفی میشوند. فیلم با فلاش بکهایی که به دوران کودکی شخصیتها و یا دوران قبل از فروپاشی گروه میزند شخصیتهای داستان را به گونهای معرفی میکند که حتی بیندگانی که کمیک بوکهای نگهبان را هم ندیدهاند به خوبی از سرگذشت آنها مطلع میشوند و کاملأ در جریان اتفاقات قرار میگیرند. زمان نسبتا طولانی فیلم اصلا حس نمیشود و این تنها به دلیل چینش بسیار علی اتفاقات فیلم و داستان گیرای آن است. اسنایدر در اقدامی هوشمندانه بازیگران فیلمش را از بین چهرههای نه چندان شناخته شدهی هالییود انتخاب کرده است تا جو حاکم بر فیلم جدای از جو دیگر فیلمهای از این دست باشد که این روزها ساخته میشود. بخصوص اینکه ظاهر بازیگرهای فیلم به زمان وقوع داستان فیلم هم به خوبی مربوط میشود. کارگردانی معمولی اما خوشتراش اسنایدر، بازیهای قابل قبول شخصیتها و داستان پرپیچ و خم فیلم همگی باعث میشوند تا با فیلمی خوب و درجه یک طرف باشیم که تلاش بسیار زیادی برای به تصویر کشیده شدنش انجام شده است نکتهی جالب دیگری در مورد فیلم وجود دارد و آن هم مربوط میشود که «آلن مور» خالق اصلی نگهبان. آلن مور نام آشنایی در بین طرفداران کمیک بوکها محسوب میشود. کمیک بوکهای نوشته شده توسط او با رویکردی انتقادی به جامعه انسانی و تلاش او برای رسیدن به آزادی و مبارزه با عناصر به اسارت گیرندهی انسان همیشه مورد توجه بوده است. ولی مسئلهای که در این بین وجود دارد این است که آلن مور همیشه در مقابل فرخته شدن حقوق ساخت فیلم از روی آثارش مقاومت کرده است و در مواردی هم که بعد از اسرار فراوان راضی به فروش حق تهیهی فیلم از کمیکهایش شده است در کمال ناباوری شاهد تبدیل شدن داستان زیبای کمیکش به یک فیلم آبکی بوده است. آخرین فیلمی که قبل از نگهبان از روی آثار او ساخته شده بوده فیلم «الف برای انتقام» بود که «برادران واجفسکی» با تلاش فراوان موفق به خرید حقوق تبدیل این اثر به فیلم شده بودند. اما در کمال ناباور شاهد این بودیم که کارگردانان «ماتریکس» در فیلم بعدیشان که البته فقط به مقام نویسندگی فیلمنامه بسنده کرده بودند دستپختی جز یک ایدهی بکر به فنا رفته تحویلمان ندادند. آلن مور هم عصبانی از این موضوع دیگر فروش حقوق کمیک بوکهایش را کنار گذاشته بود ولی موضوع ساخته شدن فیلمی از روی مجموعهی نگهبان سالها بود که ذهن هالیوود را به خود مشغول کرده بود تا اینکه سرانجام با تلاش فراوان امتیاز تبدیل شدن این کمیک به فیلم خریداری شد و داستان به دستان «دیوید هاتر» نویسندهی خوش قریحهی هالییودی سپرده شد تا تبدیل به مادهی خام فیلم شود و «زک اسنایدر» هم در صندلی کارگردانی نشست. به عنوان کسی که موفق به خواندن داستانهای اصلی نگهبان نشده است نمیتوان نظری در مورد خوب بودن فیلم در مواجهه با رمانهای آن داشته باشم ولی فیلم را به تنهایی اثری شایسته میدانم. اما مسئله رضایت آلن مور است. آیا او باز هم از فیلمی که از اثرش ساخته شده راضی نیست؟ فکر نمیکنم اینگونه باشد تاریخ ارسال: 3 اسفند 1388 | منبع: آدم برفی ها (adambarfiha.com) | نویسنده: هادی علی پناه |
5 ماه پیش